تبليغاتX
برگریز - دانشجویان تورنتو: از ندوشن تا بهنود و زیدآبادی

خدا این دانشجویان ایرانی ساکن کانادا مخصوصا تورنتو را خیر بدهد! در این چند ماه که دست کم 2 بار به ما کلی حال داده اند.

بار اول که گروهی از آنها دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن را برای سخنرانی به کانادا دعوت کردند که باعث شد دکتر ندوشن سفرنامه کوتاهی در روزنامه اطلاعات بنویسد که از بهترین نوشته های روزنامه های ایران در چند سال اخیر محسوب می شد:

« شهر تورنتو که اکنون سه تا چهار میلیون جمعیت دارد(بر حسب اینکه شب باشد یا روز) به تمام معنا یک شهر مختلط است. اگر کسی بخواهد هفتاد و دو ملت را در کنار هم ببیند، باید بیاید به این شهر. بیشتر مهاجران چینی هستند، یا کره ای و به طور کلی خاور دوری، آمار ایرانیان به نحو دقیق روشن نیست، بین یکصد تا سیصد هزار گفته می شود»

این گوشه ای بود از آن نوشته دکتر ندوشن که پیشتر در موردش نوشته بودم.

اما دومین باری که دوستان دانشجوی تورنتونشین سبب خیر شدند مربوط می شود به نشریه اینترنتی قاصدک که انصافا نشریه پرمحتوایی بود( گفتم « بود» چون انتشار آن متاسفانه هم اکنون متوقف شده).

نشریه قاصدک که نشریه دانشجویان دانشگاههای تورنتو محسوب می شود، در آرشیوش مصاحبه ای اختصاصی دارد با مسعود بهنود که در حقیقت داستان زندگی مسعود بهنود از تولد تا کوچ به لندن است.

اگر بهنود را دوست دارید یا اگر هم دوست ندارید ولی مشتاق دانستن برخی نکات و ریزه کاریهای تاریخ معاصر ایرانید توصیه می کنم مصاحبه یاسر کراچیان با بهنود را حتما بخوانید: (قسمت اول) و (قسمت دوم)

قسمت جالبتر آن مصاحبه برای من، مربوط می شد به خاطرات بهنود از روزهایی که با احمد زیدآبادی و سیدابراهیم نبوی مهمان اوین بودند:

« زید‌آبادی واقعا خیلی اذیت شد. برای من غم‌ انگیزترین صحنه‌های عالم که حتی بیشتر از دادگاه خودم مرا اذیت کرد، دادگاه زید‌آبادی بود. خیلی زجر کشید. زمانی که ما در بند عمومی بودیم، او را انداخته بودند در قرنطینه. من و نبوی را اینقدر اذیت نکردند. بعدش هم ما آزاد شده بودیم و او هنوز مانده بود در زندان. و بعد هم فرستادنش زندان ۵۹ سپاه. خیلی سخت اذیت می‌شد. وقتی دادگاهش برگزار می‌شد من به دلیل علاقه‌ی شخصی به احمد رفتم به دادگاه. وقتی آمد توی دادگاه من بغلش کردم. گفت که: مسعود جان کاری بکن که من برنگردم ۵۹.»

زیدآبادی قبلا گفته بود، بهنود در دوران اسارت لطفی به او کرده است، ولی تا قبل از خواندن این مصاحبه نمی دانستم چه لطفی که حالا فهمیدم...

+ نوشته شده توسط رامین اعتضاد در پنجشنبه 8 شهریور1386 و ساعت 7 قبل از ظهر |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin